تبليغاتX
راه سبز
نوشته های آثارالحق حکیمی، شعر، داستان، مقاله و ...
 تاریکترین فانوس

عزیزم!

تنها ستاره ها نیستند که بر زمین می خندند.

دیوانه ی که آسمان را سقف مطمیین زنده گی می پنداشت

و پروانه ی که به جای "نور انرژی هسته یی" به تارکترین فانوس دنیا عشق می ورزید

و سر انجام

 مسافری که در بازگشت، نقشه ی خانه اش را تغییر یافته می دید.


آهسته

دنیا را بخاطر دروغ های بزرگش

مسخره می کنند

آری !

دروغ بزرگتر از این نیست

که "بوش" بخاطر دموکراسی می جنگد

و "بن لادن" برای اسلام........

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 همکار قلمی سایت خبر پرس شوید!
دوستان و نویسندگان عزیز،
در کنار ده ها سایت و وبلاگ مفید و خوبی که از سوی هم میهنان وطن دوست ما در سراسر جهان ایجاد شده، سایت "خبر پرس" نیز راه اندازی شده است.
از آغاز، وقتی تصمیم به راه اندازی این وبسایت گرفتیم، چشم امید ما به سوی شما فرزانه گان قلم بدست و میهن دوست بود.
اکنون، همانگونه که رسماً فعالیت سایت "خبر پرس" را اعلام می کنیم، در انتظار نوشته ها، طرح ها، تصاویر و تراوش های فکری شما عزیزان میمانیم.
لطفاً مطالب خود را، همراه با عکس و طرح مورد نظر خودتان، به نشانی ایمیل خبر پرس (maqala@khabarpress.com) بفرستید تا در صفحات سایت خود شما نشر شود.
www.khabarpress.com
سپاسگزاریم
|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 دو دوبیتی

 

دلم را روی جاده می گذارم


نفس را ایستاده می گذارم


به رنگ احترام در پیش پایت


سرم را صاف و ساده می گذارم

 

*** 

خیالم با دوچشمش خو گرفته


دلم  از یاد او نیرو گرفته


مرا با این همه دار و ندارم


فقط با یک خم ابرو گرفته



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 نوروز کابل....


 

بیا که باز تقویمی بهاری تر شود باتو

به "کابل" جشن نوروزم "مزاری" تر شود باتو

 

گل لاله، گل سوری، دل عاشق من و دوری

بیا که باز این دنیا کمی بهتر شود باتو

 

من و سودای بودن ها غم این دلسپردن ها

بیا از این همه بی تو، دمی هم سر شود باتو

 

برایت یک  "بدخشان" پیرهن از "کابلت" آینه می سازم

که تا "هفتسین" دیدارم منظمتر شود باتو

 

قبول خاطرت فرما، من و این آرزوهایم

نخواه تنهایی من را که ویرانگر شود باتو

 

بیا در صفحه ی چشمم خودت را باز خوانی کن

که تا آیات خوبی ها همه از بر شود باتو

 

عزیزم سال نو آمد؛ ولی غمهایمان کهنه

مگو که "این من دیرین" کسی دیگر شود باتو


 


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 یک قرار

 

 

در انتهای جاده کسی انتظار ماند

 

با لحظه های سخت خودش سازگار ماند

 

شاید خودش  نخواست مسافر شود، رود

 

اما دلش برای شما یاد گار ماند

 

در انتحار مهر و وفا هیچکس نمرد

 

الا کسی که ماند فقط یک قرار ماند

 

صبح است و از ستاره خبر نیست نازنین

 

یک آسمان به رفتن از این شام تارماند

 

از راهیان خسته ی پاگیر این سفر

 

مردی میان وهم خودش بیقرار  ماند

 

**

تصویر گامهای  که رفتی ز پیش من

 

چیزی که ماند، از همه ی روزگار ماند

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 تنها تر از همیشه

 

تنها تر از همیشه کنار شما، منم

 

دراین مسیر، جاده ی بی انتها، منم

 

غمگین و دل شکسته، کنج اتاق سرد

 

با دست های یخزده پیش خدا، منم

 

دلسرد از هزار خواهش بی پاسخ خودم

 

آزرده از شقاوت یک بیوفا، منم

 

اندوه اشک های خدا برف گشته اند

 

فریاد گفته های دل بی صدا، منم

 

پروانه ی تکیده ام پیش نگاه تو

 

با آتش دو چشم تو دیر آشنا، منم

 

از خیل  عابران زمینگیر این سفر

 

تنها کسی که ماند درین ماجرا، منم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 رفتی

 

آخر سفر نمودی زمن نازنین من

 

آتش زدی به هستی درد آفرین من

 

پرشد غم نبود تو در کوچه های دل

 

فریاد گشت بی تو همه سرزمین من

 

مخروبتر ز "کابل" دیروز گشته ام

 

در هم شکست باور شعرآفرین من

 

رفتی و از صدای دلم ریخت ناگهان

 

تندیسه ی خیال تو روی زمین من

 

از تو دلم گرفته، ولی مهربان من

 

نه! باور نکن این سخن آخرین من

 

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 منتظر

 

 

اینجا کسی به شانه ی  دیوار منتظر

 

با اضطراب و دلهره ی پار منتظر

 

اینجا کسی به یاد نفسهای گرم تو

 

با بغض های مانده زتکرار منتظر

 

حرفی برای پاسخی این منتظر بگو

 

هستم برای واژه ای  بسیار  منتظر

 

آخر غروب گشت ومسافر نمی رود

 

در خود نشسته  گوشه ی دیوار منتظر

 

گنجشک آرزوی من  و  وعده های تو

 

بر شاخه های خشک سپیدار منتظر

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 درودیوار

یک دوبیتی برای.....

 

تو رفتی کوچه هارا نم گرفته

 

درو دیوار ما را غم گرفته

 

ببین آخر کسی که از خودم بود

 

دل من را به دست کم گرفته

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 فاصله ها

 

 

  نگذار نازنین زنده گی دلگیرمان کند

 

این حادثات تلخ زمان پیرمان کند

 

نگذار کس برای عروج دل خودش

  

یک آسمان ستاره به زنجیرمان کند

 

من که ترا ز کان گهرکرده ام درست

 

این سنگ تراش پیر چه تدبیرمان کند؟

 

برخیز همسفر! به نهایت رویم زود

 

ترسم که باز رهزن ره، گیر مان کند

 

ما که هنوز فاصله هارا نرفته ایم

 

حیف است این عبورزمینگیر مان کند

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 
 

 

سلام عزیزان!

فرارسیدن عید سعید فطر بر همه تان مبارک، آرزو دارم که همه روز های زنده گی شما دوستان خوبم، سراسر پر از شادی و مسرت باشد. روز هاتان عید و عید تان سعید باد.

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 بی تو و باتو

 

بی تو خیال آبیی من رنگ هم نداشت

 

نقشی برای این من دلتنگ هم نداشت

 

شیرین من چه کنم بعد رفتنت دگر؟

 

این کوه برای کندن من سنگ هم نداشت

 

ای روح عاشقانه ی شه بیت هرغزل

 

بی تو سرود زنده گی آهنگ هم نداشت

 

من مانده ام مبایل و این آسمان و شب

 

از بخت بد کریدیت یک زنگ هم نداشت

 

ای همنشین خلوت دلداده گیی من

 

با تو کتاب قصه ی من جنگ هم نداشت

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 چادر رنگین شام

از فراز بام شب آهسته باران کوچ کرد 

 

مهربانی از دوچشم دوستداران کوچ کرد

 

آرزو در لابلای چادر رنگین شام

 

از خیال وباور  شب زنده داران کوچ کرد

 

عهد را آویختند بر دوسوی تار خام

 

پایمردی از وجود پاسداران کوچ کرد

 

قصه در مفهوم سرد زنده گی ناآشنا

 

ساز از" ویلون" سبز این بهاران کوچ کرد

 

رفتی و از هر طرف فریاد ها برخاست که ای

 

یک نفر از جمع گرم صد هزاران کوچ کرد

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 گونه های یخ زده ی راز

در ناتمام ظلمت غم باز مانده ام

 

باکوله بار حادثه دمساز مانده ا م

 

از یاد گار خاطره یک قطره اشک تلخ

 

بر گونه های یخزده ی راز مانده ام

 

دستان آرزوی دلم می شود تهی

 

شاید برای هیچ ز آغاز مانده ام!

 

من تارهای کنده زگیتار یک سرود

 

باپنجه های پیر زمان، سازمانده ام

 

از یاد های جنگل آتش گرفته ای

 

درروح آب سایه ی پرواز مانده ام

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 هوای بودن
این ناتمام را، خیلی وقت پیش برای... گفته بودم

 

امشب هوای بودن ما دلپذیر شد

 

شاعر به ناز چشم سیاهت اسیر شد

 

بایک نگاه قصه ی عشقت دوام داد

 

اوزنده گی بدیدن روی تو وام داد

 

در بیت های هرغزلش جانشین شدی

 

مفهوم شهد و قافیه با انگبین شدی

 

***

امشب برای دیدن تو دل ستاره شد

 

دل شعله شد، چراغ شد و پاره پاره شد

 

ناگه کسی ز کوچه ی دل تیر و بیر شد

 

دنبال تو ز جان خودش سیر سیر شد

 

نقاش شد دو چشم تو راچون شرر کشید

 

بعدش برفت پیش خدا وخبر کشید

 

آن راز چشم های تورا فاشِ فاش کرد

 

گلدان دل شکسته گلش پاش پاش کرد

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |
 
 
بالا